تبلیغات
مریم
کلیک کن ضرر نمی کنی

مریم

:[عمومی , ]

گزارشی از پسری كه دختر شد! [مطالب عمومی]

خیلی ها كمك كردند تا سرانجام پدر و مادر فرشاد رضایت دادند او عمل كند و ویدا ازجلد پسرشان بیرون بیاید: از تیم پزشكی و دوستان او گرفته تا امام جمعه شهر كوچكشان

زمانی كه من به ملاقات اش می روم، هنوز دو روزش نشده. تاریخ تولدش 15 بهمن ماه 1384 است؛ یعنی درست همان روزی كه فرشاد قاسمیان را به خاك سپردند.
از آن جایی كه من ایستاده ام، در سالن انتظار، می شود با كمی سرك كشیدن از لای در نیمه باز او را دید؛ او كه روی تخت، لابه لای ملافه های سفید دراز كشیده و با صدای ضعیفی ناله می كند: فرشاد سابق، ویدای فعلی را.
ویدا یك ترانس سكشوال (T.S) است. او برای به دست آوردن هویت جنسی واقعی اش، سال ها جنگیده و حالا دو روز است كه به آن چه می خواسته، رسیده، خودش را از بیست و چند سال زندگی پنهانی و محرمانه، در جلد پسری به نام فرشاد نجات داده و گرچه هنوز حال خوشی ندارد و ضعف ناشی از عمل و چند روز غذا نخوردن، نای حرف زدن برایش نگذاشته، با میل و اشتیاق گفت وگو را شروع می كند:
ویدا، یعنی گمشده، من بیست و پنج سال گم شده بودم!

          


او آخرین بچة یك خانوادة شمالی است. در آخرین روز تابستان سال 59، در شهر كمله در استان گیلان به دنیا آمد و از آن جا كه پسر كوچولوی به ظاهر سالمی بود، اسمش را فرشاد گذاشتند. خانواده اش در خواب هم نمی دیدند كه ممكن است روح كوچك زنانه ای در بدن پسرشان پنهان شده باشد و از سه چهار سالگی، خودش را نشان دهد. فرشاد كوچك از همان سنین، یعنی سال هایی كه هویت جنسی بچه شكل می گیرد، با تناقض ها آشنا شد، از همان روزهایی كه به جای توجه به ماشین ها و تفنگ های خودش، حسرت عروسك های دخترهای فامیل و همسایه به دلش نشست. از پوشیدن لباس پسرها بیزار بود و دلش می خواست لباس های رنگی دخترانه بپوشد، با دخترها بازی كند و نقش مامان را در خاله بازی ها به عهده بگیرد. فرشاد از همان زمان فهمید كه با بقیه فرق دارد، چون او خودش را یك دختر تمام و كمال می دانست. اما خانواده و اطرافیانش سعی می كردند به او بقبولانند كه پسر است و باید از همة چیزهایی كه دوست دارد، چشم پوشی كند.

گزارشی از پسری كه دختر شد! [مطالب عمومی]

بالا رفتن سن هم نه تنها نتوانست فرشاد را طبیعی تر و هماهنگ تر كند، تعار ض ها را شدیدتر و اوضاع را برای او و خانواده اش سخت تر كرد. در سن بلوغ، كابوس های فرشاد به اوج رسیده بود. روح زنانه، دیگر در جسم مردانه نمی گنجید. خودش می گوید: تمسخر و تحقیر هم از همان سال ها شروع شد، توی مدرسه، محله، حتی فامیل. حرفم را به هیچ كس نمی توانستم بگویم، چون حتی خانواده ام هم فكر می كردند این ها ادا و اطوار است و خودش درست می شود. نمی دانید چند بار لوازم آرایش ام را دور ریختند! نمی دانستند با چه شكنجه ای زندگی می كنم. من یك زن بودم. خودم را یك زن كامل می دانستم. اما مجبور بودم جسمی را تحمل كنم كه تمام ویژگی های مردانه را داشت. بدتر از آن، ایفای نقش مردانه طبق عرف جامعه بود، كاری كه از عهده اش برنمی آمدم. هیچ كس باور نمی كرد كه من یك زن در قالب مرد هستم!

   

از ویدا می پرسم برای آینده اش چه برنامه ای دارد؟ می گوید: می خواهم ازدواج كنم، با مردی كه عاشق روح و ذهن من باشد، نه گرفتار ظواهر و حرف مردم. می خواهم تحصیلاتم را ادامه بدهم و شغل خوبی پیدا كنم. می خواهم یك زندگی عادی داشته باشم، مثل شما و همة كسانی كه از اول عمرشان تكلیفشان با جنسیت شان معلوم بوده. اما از همه مهم تر می خواهم از حقوق تی اس ها دفاع كنم. من تا به حال خیلی فعالیت  و دوندگی داشته ام. از این به بعد بیشترش می كنم. من تا زمانی كه شخصا و حضوری خدمت آقای احمدی نژاد نرسم، آرام نمی گیرم. می روم تا از رئیس جمهور بخواهم توجه ویژه ای به ترانس سكشوال ها داشته باشد؛ كه برای سر و سامان دادن به امثال من دستور یك اقدام جدی صادر كند. من هر جا كه لازم باشد، می روم تا حقوق پایمال شدة بیماران تی اس را زنده كنم. تا دیگر همة خانواده ها بدانند ممكن است یك بچة تی اس داشته باشند، مثل لب شكری یا هر اختلال مادرزادی دیگر. تا دیگر در خیابان هیچ كس به یك بیمار ترانس سكشوال نخندد و روترش نكند. این دنیای ایده آل من است، دنیایی كه در آن، تی اس های آینده، رنج هایی را كه من و دوستانم چشیدیم، تجربه نكنند. 

داماد یا عروس

وقتی مشغول گفت وگو با ویدا هستم، دختر و پسر جوانی وارد اتاق می شوند. ویدا با پسر جوان طوری سلام و احوال پرسی می كند كه معلوم است مدت هاست همدیگر را می شناسند. ویدا می گوید: نیما هم یك سال پیش عمل كرده. دختر بوده، پسر شده. حالا هم با این خانم ازدواج كرده. روزی كه نیما را عمل می كردند، من آن جا در بیمارستان ایرانشهر بودم. این خانم هم آن جا بود. همكلاسی نیما بود در دبیرستان، اما به ما گفتند دخترخاله اش است. من از حالت تسبیح انداختن این خانم گفتم خدا این دو تا را به هم می رساند. و همین طور هم شد.
نیما بابایی و همسرش زهرا اسدزاده تازه سه روز است كه عقد كرده اند. نیما در زندگی گذشته اش با نام زهره، دوست و همكلاسی زهرا بوده است. شاید اولین كسی كه باور كرد زهره یك دختر طبیعی و واقعی نیست، همین دختری است كه امروز به عنوان همسر او كنارش ایستاده. زهره از بچگی با این تناقض و واژگونی هویت، دست و پنجه نرم كرده است. او می گوید: از لباس های دخترانه متنفر بودم. از گوشواره هایم بدم می آمد و حتی یك روز النگوی خودم را شكستم. می دانستم دختر نیستم، اما می ترسیدم این را به كسی بگویم. حتی خود زهرا هم اول كه شنید، باور نكرد. او مرا برای برادرش خواستگاری كرده بود! هر دو می خندند و نیما می گوید: داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. می دانید پدر خانمم چه می گوید؟ می گوید عیبی ندارد نیما جان، تو قرار بود یك زمانی عروس خانوادة ما بشوی، حالا شدی داماد خانوادة ما!


اما كل ماجرا این قدرها هم ساده و بی دردسر نبوده است. از گرفتن رضایت خانوادة نیما برای انجام عمل جراحی تا راضی كردن خانواده زهرا برای ازدواج. اما زهرا هیچ نگران و پشیمان نیست. با اطمینان و لبخند حرف می زند. او حتی می گوید به خاطر حرف مردم هم شده، ما بچه دار می شویم. می پرسم مگر امكان دارد؟ می گوید: بله، از طریق لقاح مصنوعی. البته فقط برای تی اس هایی كه از دختر به پسر تغییر جنسیت داده اند. به نظر می رسد زهرا مقابل خیلی ها ایستاده تا توانسته همسر نیما شود و حالا برای اثبات این كه با او خوشبخت است و خوشبخت خواهد بود، حاضر است خیلی كارها بكند. هر دو می گویند: بعضی وقت ها ناخودآگاه، گذشته را فراموش می كنیم. هرچه از تاریخ عمل می گذرد، این فراموشی بیشتر می شود. انگار كه هیچ وقت دختری به نام زهره وجود نداشته است. نیما دانشجوی رشته زبان است. نیمی از دوران تحصیلش با لباس دخترانه به دانشگاه رفته و نیمی دیگر را با لباس پسرانه. هنوز بسیاری از دانشجویان آن دانشگاه خیال می كنند پسری كه خیلی شبیه هم دانشگاهی سابقشان است، برادر دوقلوی اوست و هر از گاه به نیما می گویند: به خواهرت سلام برسان..

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین 1385 و 09:03 ق.ظ توسط امید

ویرایش شده در - و -



Script Menu مرا بیاد بیاور آن زمان که ازمن نشانی نباشد

 

مرا بیاد بیاور آن زمان که ازمن نشانی نباشد

Script Menu